۳ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۰۵:۴۲:۵۸
تعريف عرفان

 

بنام خداوند جان و خرد

«تعريف عرفان»

تقديم به علاقمندان عرفان و شعر و ادب به ويژه عزيزان نوجوان و جوانان ايراني كه مشتاق زندگي هستند و در گردش روزگار به هر طرف يا هر جا سرك مي‌كشند تا مگر روزي شاهد موفقيت را در آغوش بگيرند و عمر گران‌قدر را با سلامت و نشاط بگذرانند.

بنابراين با اتكال به حضرت حق تعالي كه جهان را و ما را آفريد و مبداء جهان هستي و ناظم مطلق كائنات عالم است خداشناسي يا عرفان را و راه سلوك را در حد توانم تعريف مي‌كنم. اميدوارم پروردگار يكتا مرا ياري فرمايد.

عرفان يعني خداشناسي و عارف با مفهوم و مدلول خداشناس كسي است كه عاشق است و براي رسيدن به معبود بايد راهي بس طولاني را طي كند، راهي كه باعشق به الله و پرهيز از گناه و به جاي آوردن طاعات و عبادات و انجام وظايف و تكاليف شرعي، مدني، اخلاقي با توجه به مسئوليت‌هاي الهي و رسالتي كه بعهده او واگذار گرديده امكان‌پذير خواهد بود.

براي اينكه گام در راه خداشناسي بگذاريم، ابتدا بايد خود را بشناسيم، آنگاه واجب‌الوجود را، نفس الامرا را، نفس مطمنه را، نفس ناطقه را، نفس اماره‌را، احساس را و ذات را كه به ترتيب عبارتند از:

1-خودشناسي، يعني موجوديت خود را، خلقيات خود را، جسم و روح خود را، خويشتن خويش را و شخصيت خود را شناختن

2-واجب‌الوجود را،  آنكه وجودش قائم به ذات اوست و نيازي به غير ندارد، خداي يگانه را، وجود با مفهوم جسم، جان و هستي و موجود با مفهوم به‌وجود آمده، آفريده شده، به ترتيب خلاف عدم و خلاف معدوم.

3- نفس را، حقيقت وجودي انسان را، جسم و جان يا جسد و روح و خون را.

4- نفس الامر را، حقيقت امر را.

5- نفس مطمئنه‌ را، قدرت و توان روحاني را كه ويژه پيامبران و پيشوايان دين، زهاد و پرهيزگاران و مؤمنين و مؤمنات و نيكوكاران است.

توضيح: زهاد، جمع زاهد است و زاهد به معناي پارسا، به تعبير برخي علماء زاهد كسي است كه ترك دنيا كند و به عبادت مشغول شود، بايد گفت كسي كه عبادت مي‌كند، زنده است، و كسي كه زنده است، بايد زندگي كند، از اينرو چون براي يك عمر پيوسته يا زندگي است پس بايد بياموزد چگونه زندگي كند و چه سان كار و تلاش نمايد تا محتاج خلق نشود و در پيشگاه با عظمت حق تعالي شرمسار نگردد.

بنابراين اين زاهد يا پارسا كسي است كه از گناه پرهيز كند و ضمن بجاي آوردن طاعات و عبادات كار هم بكند تا روز و روزگار را بگذراند.

6- نفس ناطقه را- نفس انسان را.

7- نفس اماره را، نفس شيطاني كه انسان را به هوي و هوس و كارهاي ناپسند ترغيب مي‌كند.

8- نفس لوامه را، نفس ملامت‌كننده كه انسان را از ارتكاب به كارهاي زشت ملامت مي‌كند  از پندار زشت، گفتار زشت و كردار زشت باز مي‌دارد.

9- سليم النفس را، انسان پاك نهاد و نيكوسرشت و نيكو كار را.

10- ضعيف‌النفس را، اانسان سست نهاد را.

11- وجدان را – نفس و قواي باطني آن كه خوب و بد اعمال انسان به‌وسيله آن درك مي‌گردد.

 

12- ضمير را – باطن انسان و راز نهفته در ضمير آگاه و ناخودآگاه انسان را.

13- الهام را – هشدار ذهن يا القاء امري از جانب خداوند در انسان سليم‌النفس.

15- ذهن را – نيروي مغزي و باطني كه موضوعات مختلف را ضبط مي‌كند و در مواقع و مواردي آن‌ها را تداعي يا به ياد مي‌آورد.

 

الهي هر چه فرمودي همان كردم رعايت

 

ندارم از كسي جز خويشتن هرگز شكايت

 

اگر بد كرده‌ام، شرمنده‌ام، معذور فرما

 

توكل از تو دارم در نهايت كن عنايت

 

ز هنگامي كه فهميدم تو را طاعت نمودم

 

به نامت كرده‌ام طاعات واجب از بدايت

 

اگر گفتم سخن از عشق و شيدائي و مستي

 

يقين دارم تو فرمائي از اين ذاكر حمايت

 

ندارم تاب دوري تا به كي نالم ز هجرت

 

خدايا كي شود توفيق ديدارت نهايت

 

نميدانم چرا با اين چنين الطاف يا رب

 

نكردم آن چه بايد مينمودم يا درايت

 

 

بگو مجنون دمي با عاشقان از عشق و عرفان

 

دلي دارم كه از شوريدگي دارد حكايت

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران

 

 

«

«عرفان»

پيامبر گرامي اسلام (ص) فرموده است «هر كه خود را بشناسد، خداوند را خواهد شناخت»، «من عرفه نفسه فقد عرفه رب»  تفكر درباره اين روايت حكيمانه رسول اكرم (ص) شيفتگان طريقت را به دنياي تاريك و روشن ضمير خويش مي‌برد، سالك مي‌انديشد، كيست از كجا آمده است، به كجا خواهد رفت و رسالت او چيست.

آيا مي‌تواند گام در راه عرفان بگذارد و به حضرت حق تعالي نزديك شود، آيا قادر است به دنياي ناشناخته‌ها وارد گردد. او براي نيل به اين مقصود احتياج به مرشد دارد، مرشد كيست؟ و كجاست؟ نميداند، او عاشق است و خداوند منان هم كريم و رحيم است و هيچكس را از درگاه با عظمت خود نااميد نميكند.

سالك هر روز از سحرگاه تا شامگاه به كار روزانه مشغول است در هر حال او هميشه در خلوت تنهائي با خداوند سبحان تسبيح گويان براز و نياز ميپردازد و هر شب تا سحرگاهان به عبادت پرداختهو گاه آرام و بي‌صدا، اشك ‌ريزان دانه‌هاي ريز و درشت و درخشان ستارگان الماس‌گون را در پهنه آسمان مينگرد، اختراني كه چشمك‌زنان روي مخمل سياه شب گوئي سنگ دوزي شده‌اند. او شب‌ها در نور كمرنگ ماه و روزها در آسمان و زمين حضرت حق را جستجو مي‌كند، غافل از اينكه حضرت حق هميشه همگام و همراه اوست، او به خداوند بسيار نزديك است، چون انسان است و انسان اشرف مخلوقات است كه جهان هيچوقت از مردان و زنان خوب خدا خالي نشده است و خالي نخواهد شد از اينرو بايستي باوركنيم كه در صورت آگاهي به اسرار وجود جواز ورود به دنياي اسرارآميز ناشناخته‌ها را به‌دست آورده‌ايم.

 

مقصود از خودشناسي، شناختن تن و جان خويش و خويشتن خويشتن است، يعني شناختن جسم و روح خود يا حقيقت وجودي خود، نفس خود و شخصيت انساين خود مي‌باشد.

وقتي انسان آزاده سلامت كامل دارد، بايد خداوند متعال را شكر كندكه شكر خداوند را بجاي آوردن لازم است، ولي كافي نيست، خويشتن خويش را و رسالت خود را شناختن و در راه خير و ثواب و صواب گام برداشتن حجت است.

سالك براي اينكه خود را به واجب‌الوجود نزديك كند، ابتدا بايد با همه‌ي وجود نور را بشناسد و به سوي نور و روشنايي برود تا جان و دل خود را و افكار و انديشه‌هاي خود را با نور ايمان حق تعالي منور گرداند، اگر ما بپذيريم مقصود از خلقت ما تكامل روح ما  و تزكيه كامل نفس مطمئنه ما ميباشد پي به مسئوليت‌هاي الهي و انساني خويش مي‌بريم.

ما دو چشم بينا داريم، پس بايد راه را از  چاه تميز بدهيم و تا روشنايي هست بسوي تاريكي نرويم كه در ظلمت جز سياهي ديده نمي‌شود، در اينصورت نميتوانيم راه را از بيراهه تشخيص دهيم، چه بسا راه را گم كنيم و عاقبت در گمراهي تباه گرديم.

انسان آزاده هوشمند است و مجموعه‌ي عقل، خرد، فهم و شعور را دارد و زيبائي‌ها را از زشتي‌ها تميز مي‌دهد و با پرهيز از گناه و مبارزه يا نفس اماره روح خود را شستشو مي‌دهد و متعالي مي‌نمايد و زير تأثير نفس اماره روح خود را شستشو ميدهد و متعالي مينمايد و زير تأثير نفس مطمئنه در زمره پارسايان و پرهيزكاران قرار مي‌گيرد.

 

سالك در لحظات و دقايق و ساعات شبانه روز نيازمند هدايت، دستگيري و دعاي خير است انسان آزاده بايد با تمام وجود تسلط نفس لوامه و نفس مطمئنه را بپذيرد تا راه  به دنياي اسرارآميز ناشناخته‌ها بگشايد.

وقتي با خلوص نيت دست به دعا و نيايش پروردگار برميداريم و به خداوند بخشاينده و مهربان ميگوئيم، اهدنا الصراط المستقيم،  خدايا ما را به راه راست هدايت فرما راه كسانيكه ايشان را نعمت دادي به كسانيكه به آنان خشم گرفتي نه گمراهان را، در اينصورت با همه‌ي وجود دل به كلام اله مجيد كه تكيه‌گاه مطمئني است سپرده‌ايم.

اگر عمر نوح داشته باشيم و نوراني‌ترين چراغ را در دست بگيريم و در پي حضرت حق تعالي بگرديم جز مظاهر حضرت حق را نخواهيم ديد و چون انسان شگفت‌انگيزترين موجود حضرت حق تعالي است. پس بايد خدا را در خود جستجو كنيم. همانگونه كه در پيش نوشتم بايد نفس را بشناسيم به‌ويژه نفس اماره را كه انسان هوشمند بخوبي ميداند چه مي‌كند، كه منفورترين اعمال تجاوز به حقوق ديگران است.

سالك بايد در جهاد اكبر با نفس اماره خود را مقيد دانسته و بداند دو چشم بينا و دو گوش شنوا و يك زبان گويا و جسم سالم و روح آرام او براي انجام رسالتي است كه خداوند متعال به او عنايت فرموده است.

سالك بايد از هر اقدام ناپسند خودداري كند،  افزون خواه نباشد، دنيا را آرمان سري نداند و خود آرمان‌خواه نباشد، وظيفه‌شناسي را پيشه كند و به‌كار خلق‌اله برسد بندگان خدا را دوست داشته باشد، به حقوق آنان احترام بگذارد، از قدرت قادر متعال خداوند سبحان بترسد. اجازه ندهد جمعي از خدا بي‌خبر و متجاوز، حقوق فردي و جمعي امت را پاي‌مال كنند. كه اگر هميشه و در هر

 

 

حال رهرو راه حقيقت باشيم و حق را در نظر بگيريم در هنگام عبادت و ذكر شبانه و نماز ميتوانيم منتظر شهود باشيم.

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

 

گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد

يعني كه تو را ميطلبم خانه به خانه

جج

مقصود توئي كعبه و بت‌خانه بهانه

 

 

هركس به زباني صفت حمد تو گويد

بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه

 

تقصير خيالي به اميد كرم تو است

يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه

جج

ديوانه منم من كه روم خانه به خانه

 

اين غزل را تخميس كرده‌اند و منسوب به شيخ بهائي است، بند اول آن اين است.

تا كي ز تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

 

خواهد بر سر آمد شب هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جج

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

 

كه اگر هيچ نديديم با نشنيديم يا احساس نكرديم، بايد بدانيم به خلوص كامل نرسيده‌ايم. مطمئن باشيد، هر سخن نسنجيده، هر حركت نكوهيده هر لبخند تمسخرآميز، هر فكرغلط حتي براي يك لحظه و يك بار مردان مومن را و زنان مومنه را از لحظه شهود محروم مي‌كند. اي پارسايان خداوند شما را براي نجاح و نجات مردمان فرستاده است، اگر

 

ميخواهيد به جايگاه رفيعي كه در آخرت براي شما تدارك ديده شده است برسيد به خاطر خدا و خلق خدا زندگي كنيد كه مردان و زنان مومن و مومنه چنين مي‌كنند.

عارف بايد با روح خويش مأنوس باشد، كه اگر گوش به نداي درون دهد و در راه اصلاح و ثواب قدم بردارد، روحش شادمان ميگردد و به آرامش خواهد رسيد به آرامشي كه خداوند به بندگان مومن و مومنه خود وعده داده است اگر باور كنيم كه عكس‌العمل كردار و رفتار و گفتار ما به خودمان باز ميگردد از خطا و گناه و لغزش دوري مي‌جوييم، هرچه از گناه دوري جوئيم به حقيقت نزديك‌تر مي‌شويم و هرچه به حقيقت نزديك‌تر شويم، بيشتر به آرامش مي‌رسيم و در اين آرامش است كه عارف به اسفار عرفاني و رباني ميرود و راه به سوي خدا مي‌گشايد.

ادامه بحث را با دو بيت شعر از علاءالدين سمناني ملاحظه فرماييد.

هر بد كه ميكني تو مپندار كان بدي

گردون فرو گذارد و ايزد رها كند

 

قرض است كرده‌هاي بدت پيش رزوگار

يك روز اگر ز عمر تو ماند ادا كند

جج

 

سالك بايد خداوند جهان آفرين را با همه‌ي توان فيزيكي و ادراكي وجودش بپذيرد و خود را بنده خالق خود بداند، بنده‌اي كه بسيار متعبد است و در اين تبعد تا مرحله‌ي فناء پيش مي‌رود.

در اين مقام است كه چشمانش به ز خارف دنيا بسته مي‌شود و بسوي كائنات باز مي‌گردد او مبهوت عظمت جهان هستي مي‌شود. ولي هرچه كاوش مي‌كند جز مظاهر پروردگار توانا نمي‌بيند، ناگزير حيران و

 

 

سرگردان خاموش مي‌ماند. او در دنياي سكوت ساعات فراغت را در خلوت و تنهائي به تفكر مي‌گذارند و در درياي متلاطم افكارش حواس خود را معطوف بارگاه با عظمت قادر متعال مي‌نمايد كه اگر زهد و تقوي پيشه كرده باشد وجودش در نور ايمان غرق مي‌شود، دراينصورت گاه روشن‌بيني ويژه‌اي او را به معراج مي‌برد.

گوئي روح از كالبد او خارج گرديده و پاي به دنيائي ناشناخته‌ها گذاشته است مسافر ما يك سفر كوتاه روحاني و رباني دارد.

كسي كه به اين مقام ميرسد، راه هموارِ صراط مستقيم را با آرامش خاطر طي كرده است. پس سالكان راه طريقت مي‌بايست در لحظات زودگذر زندگي از تمايلات نفس اماره پيروي نكنند، دراينصورت است كه به مرحله رشد كامل و ارشاد مي‌رسند. و مربي تهذيب انفاس سالكان مي‌گردند.

كه اگر گوشه‌گيري اختيار نكنند، نوري خواهند بود، فرا راه سالكان، خداجويان و خداباوران، آزاد مردان و آزاد زنان روحاني و رباني.

به گذشته دور برميگرديم.

پدربزرگم روحاني و معمم و از عرفاء بنام كرمانشاه حضرت حاج شيخ يحيي جابر انصاري بود كه رحمت خدا بر او باد و پدرم عارف و استاد حكمت الهي بود، او مي‌گفت در دنياي حكمت الهي و عرفان سه نفر هستيم كه هر كدام اجازه داريم يكنفر را تربيت كنيم، او مرا كه علاقه بسيار به عرفان داشتم، انتخاب كرده بود. ولي من جوان بودم و غافل، مي‌گفت: حكمت الهي را از درس اول به تو مي‌آموزم او مرا تشويق به تعلّم مي‌كرد.

سه سال نزد پدر آموختم، يك روز عصر در جلسه درس به من گفت، از تو مي‌خواهم بيشتر كار كنيم، چون فرصت زيادي ندارم. پرسيدم چرا؟! در پاسخ گفت بايد خرقه تهي كنم، گفتم مبارك است، طولي نكشيد، در شرايطي زندگي را بدرود گفت كه بپايان راه نرسيده بودم. روحش شاد، خدا او را بيامرزد. در نيمه راه هدايت تنها ماندم، جواني، كار و زندگي مرا از ادامه راه باز نداشت.

پدر به من آموخته بود تا هيچگاه از فكر و ذكر خدا غافل نشوم. به‌ويژه در سكوت سنگين نيمه‌هاي شب، در يكي از شب‌ها كه در اتاقي نشسته بودم و سر به جيب تفكر فرو برده بودم و به تعليمات پدر مي‌انديشيدم و با خداوند به راز و نياز مشغول بودم، يكباره فضاي اتاق عطرآگين شد، از آن شب به بعد گاه كه غرق در افكار و تذكار بودم، اتاق آكنده از عطر مي‌گرديد، عطري كه فقط مي‌توانم با عطر گل انگور مقايسه كنم.

 

 

«كائنات يا جهان هستي»

در پيش‌گفتار نوشتم:‌با اتكال به حضرت حق تعالي كه جهان را و ما را آفريد و مبداء پيدايش جهان هستي و ناظم مطلق كائنات عالم است.

خداشناسي يا عرفان را و راه سلوك را در حدّ توانم تعريف مي‌كنم. پس در ابتداء بايد كائنات را بشناسيم، كائنات عالم را كه دانشمندان با بهره‌گيري از علوم نجوم، رياضي و فيزيك و با استناد به كتب آسماني، منجمله قرآن» مجيد، اوراقي از كتاب حجيم جهان هستي را ورق زده‌اند.

«الم تعلم ان الله له الملك السموات و الارض يعذب من يشاء و يغفر لمن يشاء و الله علي كل شي‌ء قدير

آيا نداسته‌اي كه فرمانروائي آسمان‌ها و زمين از آن خداست، سوره مائده آيه84.

سفري به خارج از منظومه شمسي با بشقاب پرنده.

اقتباس از روزنامه اطلاعات، يكشنبه 14 مرداد 1375 يكهزار و سيصد وهفتاد و پنج.

بد نيست سفري به خارج از منظومه شمسي داشته باشيم تا به بينيم دانشمندان از جهان بي‌نهايت كهكشان‌ها «جهان هستي» چه اطلاعاتي تا كنون بدست آورده‌اند.

فرض كنيد از تهران سوار بشقاب پرنده‌اي مي‌شويم و ا

۳ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۰۵:۳۹:۵۱

 

«مطالبي درباره عروض»

خواننده محترم، سلام، باتوكل به حضرت حق تعالي و احترام، مجموعه‌اي از اشعار سروده خود را با پيش‌گفتار كوتاهي از دانش اوزان شعر يا عروض تقديم عزيزانم مي‌كنم، اميدوارم علاقمندان با فراگيري اين دانش ذوق و هنر خود را به نمايش بگذارند.

براي تعيين وزن يك شعر، چهار قاعده زير را مي‌بايست با دقت به‌كار برد.

1-درست خواندن        2-درست نوشتن        3- جدا كردن هجا يا بخش       4-جدا كردن اركان.

خواندن و نوشتن عين تلفظ به‌منظور علامتگذاري و تنظيم وزن شعر. بنابراين در تعيين وزن شعر ميبايد نوشتن را تا ممكن است به‌صورت ملفوظ نزديك كرد، كه اين خط را خط عروضي مي‌گويند.

عروض علمي است كه قواعد تعيين اوزان شعر (تقطيع) و طبقه‌بندي اوزان را از جنبه نظري و عملي تعريف مي‌كند.

حرف بر دو گونه است: مصوّت و صامت.

مصوّت: زبان فارسي سه مصوّت بلند و سه مصوّت كوتاه دارد.

مصوّت‌هاي كوتاه يا حركات عبارتند از  َ    ِ   ُ  مثلاً در كلمات سَر، دِل و پُل كه هر يك از حركات يك مصوّت كوتاه هستندمثل د ِ ل كه بعد از حرف تلفظ مي‌شود.

مصوّت‌هاي بلند عبارتند از و، ا، ي مثل واژه‌هاي كو، پا، سي، هر مصوّت بلند دو برابر مصوّت كوتاه كشيده مي‌شود، لذا در وزن شعر، دو حرف به حساب مي‌آيد. اگر صورت ملفوظ اشعار را آنگونه كه تلفظ مي‌شوند نه آنگونه كه ميبايد بنويسيم و مصوّت‌هاي بلند را كه دوّمين حرف كلمه هستند در علامتگذاري رعايت كنيم، در جدا كردن مصوّت‌ها و حروف هر هجا يا

 

بخش موفّق خواهيم شد. كه اين يادگيري اساس تنظيم اوزان يك شعر خوب مي‌باشد.

هجا يا بخش، هجا يا بخش يك واحد گفتار است كه با هر ضربه هواي ريه به بيرون رانده مي‌شود.در زبان فارسي هر هجا داراي يك مصوّت دومين حرف بخش مي‌باشد، لذا در هر گفتار به تعداد مصوّت‌ها هجا وجود دارد، مثلاً‌ كلمه «پر» يك هجايي و كلمه «پروا» دو هجايي و كلمه «پروانه» سه هجائي و كلمه «آزادگي» چهار هجائي است.

در وزن شعر فارسي، بخش‌ها از نظر امتداد يا تعداد حروف 3 گونه‌اند، كوتاه، بلند و كشيده. هجاي كوتاه، داراي دو حرف است يا علامت «U» مانند نَه كه نَ، تُو كه تُ و بِه كه بِ با يك مصوت كوتاه به‌صورت نَ، تُ، بِ تلفظ و نوشته و علامتگذاري مي‌شوند. «U»

2-هجاي بلند كه داراي دو حرف و يك مصوّت كوتاه است با علامت «-» مانند كلمات نَرْ، پا و بَدْ.

3-هجاي كشيده كه داراي چهار يا پنج حرف است با علامت «-U» مانند كلمات گَرْمْ،  كارْ، پارك، چنانكه مي‌بينيم از نظر امتداد، هر هجاي كشيده معادل است با يك هجاي بلند «-» و يك هجاي كوتاه «U» يعني سه حرف اول برابر است با يك هجاي بلند و يك يا دو حرف بعد معادل يك هجاي كوتاه است.

نَر       م        پا        رس     سَر      د        كا       شت                                  U-      U-      U-      U-

-        -U      -        -        -        U       -        U                                    ترم      پارس   سَرد    كاشت

 

 

گفتيم: هجا يا بخش يك واحد گفتار است كه بايد با هر ضربه ريه بر زبان جاري شود.

در زبان فارسي هر هجا داراي يك مصوّت است كه دومين حرف هجا يا بخش ميباشد، لذا در گفتار به تعداد مصوّت‌ها هجا وجود دارد، مثلاً، كلمه «پَر» يك هجائي، كلمه «پروا» دو هجائي و كلمه «پروانه» سه هجائي و كلمه «آمادگي» چهار هجائي مي‌باشد.

و اضافه كرديم، در وزن شعر فارسي بخش ها از نظر امتداد يا تعداد حروف سه گونه‌اند، كوتاه، بلند و كشيده U، -  و U-

حال ملاحظه بفرمائيد، براي سرودن شعر، ابتدا بايد يك مصراع از شعر را كه آهنگي دلنشين و مفهومي مناسب داشته باشد سرود، نوشت و به اركان تقسيم كرد.

من كجا جويم كسي را تا كه گويم راز عشقم

 

من كجا جويم كسي را تا كه گويم راز عشقم

 

در كجا پيدا كنم شوريده‌‌اي دمساز عشقم

 

 

من      كُ        جا       جو      يم       كَ        سي     را       تا        كه       گو      يم       را       ز        عشـ    قم

-                  -        -        -                  -        -        -                  -        -        -                  -        -

در       كُ        جا       پيـ       دا       كُ        نم       شو     ريـ      دِ        اي      دَم       سا      زِ        عشـ    قم

 

اين نمودار طرز تقسيم به  اركان چهارچهار است.

يا مقدمه كوتاهي كه در پيش گفتيم براي پيدا كردن وزن يك شعر مي‌بايدبه نكات زير توجه فرماييد:

1-      درست خواندن شعر و درشت نوشتن آن با خط عروضي.

2-      جدا كردن هر يك از هجاها با خط عمودي.

3-      حذف «ن» بعد از مصوّت بلند در يك هجا.

4-      علامت‌گذاري هر يك از هجاها در زير آن‌ها.

5-      تقسيم هجاهاي هر مصراع به اجزاء 4 تا4، يا 3 تا 3 تا، يا 4 تا و 3تا به‌طوري‌كه در صورت امكان وزن به‌صورت تكراري درآيد يا متناوب.

6-      نوشتن اركان عروضي معادل اجزا در زير آن‌ها.

7-      و 8- اختيارات شاعري

اختيارات شاعري- برابر قواعد يا دستور زمان فارسي يا قواعد عروض است.

 

همانگونه كه در قواعد عروض،  شعر با خط عروضي نوشته ميشود و با تلفّظ هر هجا يا بخش علامتگذاري مي‌گردد، پس خارج از قواعد دستور زبان فارسي و عروض شاعر نمي‌تواند اختياراتي داشته باشد.

در صفحات قبل حروف صامت زبان فارسي را نوشتيم و هجا يا بخش را هم تعريف كرديم و گفتيم هجا بر سه گونه است كوتاه، بلند و كشيده و اضافه كرديم، هجاي كوتاه داراي يك حرف و يك صدا است، هجاي بلند داراي دو حرف و يك صدا است و هجاي كشيده داراي چهار يا پنج حرف و صدا است، كه برابر يك هجاي كوتاه و يك هجاي بلند است.

و گفتيم هر مصوّت بلند دو حرف منظور مي‌گردد، مثلاً كلمه «سي» چون «ي» دومين حرف هجاء مي‌باشد با حرف (س) سه حرف بحساب مي‌آيد، زيرا ميدانيم مصوّتهاي بلند كه عبارتند از «و» و «ا» و «ي» در صورتيكه دومين حرف هجا باشند دو حرف منظور خواهند شد.

در وزن شعر درصورتيكه حرف «ن» بعد از مصوت بلند قرار بگيرد حذف مي‌شود ولي اگر همچون كلمه غم‌انگيز به هجاي بعد منتقل گردد يا حذف همزه به اين صورت منظور خواهد شد، غَ مَنگيز.

شعر هرچه فصيح، بليغ و روان و با كلمات زيبا و خوش‌تركيب نوشته شود و آهنگ موزون داشته باشد و موضوع مورد نظر را بوضوح و روشني بيان كند جالب‌تر است بنابراين براي آنكه شعر چنين باشد شاعر بايد با مطالعه كتب نوشته شده عروض را بيشتر مطالعه و بخوبي اوزان شعر و چگونگي بكارگيري اين اوزان را فراگرفته و براي سرودن اشعار از ذهنيت خود بهره بگيرد تا منعكس كننده اعتقادات اكثريت قريب به اتفاق جامعه در مسايل مختلف باشد، بگونه‌اي كه موجبات رضايت خاطر خوانندگان يا شنوندگان را فراهم آورد، در اينصورت مجموعه اشعار او سرگرم‌كننده و خاطره‌انگيز خواهد بود.

 

تقطيع شعر  با اختيارات شاعري.

تقطيع يعني تجزيه شعر به هجاها يا اركان كه مي‌گويند تقطيع هجائي و تقطيع اركاني.

حال تقطيع شعر با اختيارات شاعري، براي تقطيع وزن يك شعر تقطيع يك مصراع آن كافي است، اما چون در اشعار فارسي معمولاً از اختيارات شاعري استفاده مي‌شود بامقايسه دو مصراع يعني از روي اختلافهجاها اختيارات شاعري را بهتر درميابيم. لذا در تقطيع هجاهاي مصراع دوم آن‌ها را زير هجاهاي مصراع اول مينويسيم، مثل سطر اول صفحه پنجم اختيارات شاعري به دو گونه است: زباني و وزني.

اختيارات زباني: در هر زباني بعضي كلمات (به تنهائي يا در جمله) داراي دو يا احياناً چند تلفظ هستند و گوينده اختيار دارد. هر كدام را كه مي‌خواهد به كار ببرد.

اختيارات زباني نيز بر دو گونه است:

امكان حذف همزه – در فارسي اگر قبل از همزه آغاز هجا حرف صامتي باشد، همزه با مي‌توان حذف كرد مثلاً‌ كلمه يك هجائي «آب» كه با همزه شروع شده اگر قبل از آن صامتي مانند «ر» بياوريم، همزه را مي‌توان حذف كرد، براي مثال (در آب) را بگوئيم «دراب» يا (از اين) را بگوئيم «ازين» يا (در آن) را بگوئيم «د را ن» شعر زير:

 

د        ران     حا       ل        پي      شا      مـَ       دَمْ       دو      س      تي

U       -        -        U       -        -        U       -        -        U       -

ك        زو      مان     دِه       بر       الله      تُ       خان     پو       س      تي

 

 

شاعر به ضرورت وزن (در آن) را «دران» تلفظ كرده تا هجاهاي دو مصراع يكسان و وزن درست باشد، زيرا اگر در آن‌تلفظ مي‌كرد هجا اول مصراع دوم ميبايد بلند مي‌‌بود. حا ل آنكه هجاي اول در مصراع دوم كوتاه است.

2-تغيير كميت مصوت‌ها كه ميماند براي بعد

اختيارات وزني: اختيارات زباني فقط تسهيلاتي در تلفظ براي شاعر فراهم مي‌سازد تا به ضرورت وزن از آن استفاده كند. بي‌آنكه موجب تغييري در وزن بشود. اما اختيارات وزني امكان تغييراتي كوچك در وزن را به شاعر مي‌دهد. تغييراتي كه گوش فارسي‌زبانان همانگونه كه در قواعد عروض، شعر با خط عروضي نوشته مي‌شود و با تلفظ هر هجا يك بخش علامتگذاري مي‌گردد، پس خارج از قواعد دستور زبان فارسي و عروض شاعر نمي‌تواند اختياراتي داشته باشد.

در صفحات قبل حروف صامت زبان فارسي را نوشتيم و هجاء يا بخش را هم تعريف كرديم و گفتيم هجا بر سه گونه است كوتاه، بلند و كشيده و اضافه كرديم، هجاهاي كوتاه داراي يك حرف و يك صدا است، هجاي بلند داراي دو حرف و يك صدا است و هجاي كشيده داراي چهار يا پنج حرف و صدا است، كه برابر يك هجاء كوتاه و يك هجاء‌ بلند است.

و گفتيم هر مصوت بلند دو حرف منظور مي‌گردد، مثلا‌ً كلمه «سي» چون «ي» دومين حرف هجاء مي‌باشد با حرف (س) سه حرف به حساب مي‌آيد، زيرا مي‌دانيم مصوت‌هاي بلند كه عبارتند از «و» «ا» و «ي» در صورتي‌كه دومين حرف هجا باشد دو حرف منظور خواهند شد.

 

 

 

گفتم در وزن شعر هر مصوّت بلند دو حرف به حساب مي‌آيد، مثلاً كلمه «سي» سه حرفي است.

در وزن شعر «ن» بعد از مصوّت بلند  ساكن به حساب نمي‌آيد. مثلاً در كلمات «جان» «برين» «خون» حرف «ن» حذف مي‌شود و كلمات به‌صورت «جا» «بري» «خو» خوانده مي‌شود.

زيرا «ن» در هر سه كلمه پس از مصوّت بلند يعني بعد از «و، ا، ي» قرار گرفته است، ولي «ن» اگر قبل از حرف صامت قرار گرفته باشد، با توجّه به‌صورت ملفوظ حذف نمي‌شود و گاهي مي‌توان از اختيارات شاعري بهره گرفت مثلاً جمله «دوان آمد» را با حذف ن «دوانامد» و جملة «شورانگيز را شورانگيز» نوشت.

عروض قواعد تعيين اوزان شعر  است و مي‌دانيم واحد وزن در شعر فارسي مصراع است، لذا وزن هر مصراع بايد نمودار اوزان مصاريع ديگر باشد، وقتي شاعر مصراع اول را سرود، ناگزير بقيه مصاريع را بايد در همان وزن بسرايد.

براي تعيين وزن شعر چهارقاعده زير را با دقت بايد مورد توجّه و فراگيري قرار داد.

درست خواندن و درست نوشتن شعر «خط عروضي».

براي پيدا كردن وزن يك شعر ابتدا بايد آنرا فصيح و روان خواند. براي مثال:

طاعت آن نيست كه بر خاك نهي پيشاني             صدق پيش آر كه اخلاص به پيشاني نيست

«سعدي»

 

در وزن شعر درصورتي‌كه حرف «ن» بعد از مصوت بلند قرار بگيرد حذف مي‌شود ولي اگر همچون كلمه غم‌انگيز به هجاي بعد مستقر گردد با حذف همزه به  اين صورت منظور خواهد شد. غ مَنگيز.

شعر هرچه صحيح، بليغ و روان و با كلمات زيبا و خوش تركيب نوشته شود وآهنگ موزون داشته باشد و موضوع موردنظر را بوضوح و روشني بيان كند جالب‌تر است بنابراين براي اينكه شعر چنين باشد، شاعر بايد با مطالعه كتب نوشته شده عروض را بيشتر مطالعه و بخوبي اوزان شعر و چگونگي بكارگيري اين اوزان را فراگرفته و براي سرودن اشعار از ذهنيت خود بهره بگيرد تا منعكس‌كننده اعتقادات اكثريت قريب باتفاق جامعه در مسايل مختلف باشد، بگونه‌اي كه موجبات رضايت خاطر خوانندگان يا شنوندگان را فراهم آورد، در اينصورت مجموعه اشعار او سرگرم‌كننده و خاطره‌انگيز خواهد بود.

گفتيم: هجا يا بخش يك واحد گفتار است كه بايد با هر ضربه ريه بر زبان جا

۳ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۰۵:۳۵:۰۵

 

«طاعات واجب»

 

الهي هر چه فرمودي همان كردم رعايت

 

ندارم از كسي جز خويشتن هرگز شكايت

 

اگر بد كرده‌ام، شرمنده‌ام، معذور فرما

 

توكل از تو دارم در نهايت كن عنايت

 

ز هنگامي كه فهميدم تو را طاعت نمودم

 

به نامت كرده‌ام طاعات واجب از بدايت

 

اگر گفتم سخن از عشق و شيدائي و مستي

 

يقين دارم تو فرمائي از اين ذاكر حمايت

 

ندارم تاب دوري تا به كي نالم ز هجرت

 

خدايا كي شود توفيق ديدارت نهايت

 

نميدانم چرا با اين چنين الطاف يا رب

 

نكردم آن چه بايد مينمودم يا درايت

 

 

بگو مجنون دمي با عاشقان از عشق و عرفان

 

دلي دارم كه از شوريدگي دارد حكايت

 

 

--u---u---u---u

 

 

 

 

«عشق عبث»

 

نشستم دوش با عشقي عبث سرگشته در كويت

 

كه شايد لحظه‌اي ببينم شبي با چشم دل رويت

 

رها كردي مرا با عشق ديرينم به رسوائي

 

چرا با هر نگاهت مي‌كشي هر جا مرا سويت

 

دلم مي‌خواست با من مهربان باشي در اين دنيا

 

چه  ميشد در كنارت گاه بويم عطر گيسويت

 

مرا در آتشي سوزان رها كردي به تنهائي

 

اميدم هست گه گاهي شميمي آورد بويت

 

اگر بلبل غزلخوان است بر هر گلبني هر شب

 

ز گلزاران هزار آوا فداء بر تاي ابرويت

 

مرا در بند كردي عاقبت از غصه مي‌ميرم

 

نه بينم تا ابد اي گل پريشان ميكني مويت

 

 

تو اي مجنون چرا از درد بيدرمان خود نالي

 

بگو با يار افسونگر، امان از چشم جاوديت

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« باك نيست»

 

گر گزم انگشت حيرت را به دندان باك نيست

 

گر نشينم روز و شب با زورمندان باك نيست

 

درد بيدرمان عشقم هيچ درماني ندارد

 

عشق با معبود هم در بند و زندان باك نيست

 

حيرتم از اين چنين شوريدگي در عشق و مستي

 

زندگي در كوي عياران و رندان باك نيست

 

هر چه بايستي بگويم از تو اي دل نيست پنهان

 

هر كجا باشم ز مزدوران دوران باك نيست

 

گر سپيدي سر زند روشن نگردد بَختِ تارم

 

هم‌نشيني در جهان با شوربختان باك نيست

 

گر جهان بيني، به بين اطراف خود را با بصيرت

 

زندگي هم در تَعَب با دردمندان باك نيست

 

 

هر چه مجنون كاشت از ديروز فردا هم به‌كارد

 

چون نمي‌ترسم ز فردا بازگويم باك نيست

 

 

-u---u---u---u-

 

 

 

 

« سراب »

 

عشق و مستي در جواني هيچ محنت بار نيست

 

در جواني عشق ورزي بر جوانان عار نيست

 

سال‌ها در عشق و مستي خواب ميديدم سراب

 

چون ميان در دايره جز نقطه پرگار نيست

 

در بيابان گر سفر كردي ز مهجوري منال

 

در تباهي‌ها تو ميداني كسي هشيار نيست

 

عشقبازي كوره راهي پر خطر در ورطه‌اي است

 

قصه‌اي داري نگو چون هيچكس غمخوار نيست

 

گر تو مجنون در سفر راهي به پايان برده‌اي

 

مطمئن تا بيكران‌ها هيچ ره هموار نيست

 

 

-u---u---u---u-

 

 

 

 

« حكم نهاني»

 

هر گل به چمن‌زار و دمن رنگ و نشاني از اوست

 

بلبل به غزلخواني گل نكته بياني از اوست

 

اين قصه دراز است به يك شب نرسد تا پايان

 

هرگاه رسد باز هم امكان زماني از اوست

 

ما هرچه نموديم خطا در همه جا پنهاني

 

آخر همه ديديم كه آن حكم نهاني از اوست

 

ما را كه سپردند به تقدير، قدر حاكم شد

 

گر قَدْرِ قَدَرْ را بشناسيم تواني از اوست

 

مجنون تو كه هر شب به سحر گوشه خلوت داري

 

بايد تو بداني حَرَمَتْ نيز مكاني از اوست

 

 

----uu--uu--uu--

 

 

 

 

« محفل اُنس»

 

بيا نگار بِطَرفَم كه پاي در بند است

 

بيا كه ديده به ديدارت آرزومند است

 

كنار چشمه آبي زلال با ساقي

 

بيا كه بر لب ساقي هميشه لبخند است

 

ز شوق عشق و جنون چنگ مي‌زند فرياد

 

بيا كه محفل انس است و جاي پيوند است

 

نسيم باد صبا مي‌وزد سحرگاهان

 

بيا كه صحبت ما بي‌گمان ز ترفند است

 

در اين ميانه غوغاشبان بدني مشغول

 

بيا كه دشت شقايق به عطر آكنده است

 

بنوش باده ز جامي كه مي‌رسد دستت

 

بيا كه در همه حالت به لب شكر خند است

 

 

براه كعبه آمال دل مرو مجنون

 

كه راه دور و درازاست و پاي در بند است

 

 

---u-u--uu-u-u

 

 

 

 

« جام»

 

من ز پيمانه اگر بر سر خم جام ننوشم نشوم مست

 

گر به ميخانه روم جام ربايد همه هوشم نشوم مست

 

ور بشويم سر و تن با گل نعنا مي گلگون نشوم مست

 

گر كه مستان همه آيند به دنياي خموشم نشوم مست

 

وَرْ كه ساقي بدهد ساغر مينا به دو دستم نشوم مست

 

گر بگيرم خم مي را سر بازار فروشم نشوم مست

 

ور  خرابات روم پير مغان جام دهد ني نشوم مست

 

گر بنوشم مي صد ساله و صد بار خروشم نشوم مست

 

ور كه ساغر بشوم در ته خم دُرْدْ بگيرم نشوم مست

 

گر كنم دُرد كسي، دُرد گذارند به دوشم نشوم مست

 

ور مرا يارد به ميخانه و مستي بكشد من نشوم مست

 

گر به درياي پر از مي بزنم با همه توشم نشوم مست

 

 

ور تو مجنون در ميخانه روي بست نشيني نشوم مست

 

گر بگويند كه مي مست كند تا كه ننوشم نشوم مست

 

 

--uu--uu--uu--uu--u-

 

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران

 

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

 

كز ديو ودد ملولم و انسانم آرزوست

 

«مولانا»

هستم مريد شيخ وليكن در اين سِگال

 

چندي است هم‌نشيني حيوانم آرزوست

 

از مردمي كه ظاهر و باطن دو گونه‌اند

 

رفتن به كوه و دشت و بيابانم آرزوست

 

۳ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۰۵:۳۰:۵۶

جج

« سالار شهيدان »

آن شير كه در صحنه پيكار به حق شير ژيان بود

علي بود علي بود

 

آن شاهد محراب كه او صاحب شمشير و بيان بود

علي بود علي بود

 

آن گرد كه با اسب تكاور به ميان بود و عيان بود

علي بود علي بود

 

آن طاهر معصوم كه محفوظ ز آسيب ددان بود

علي بود علي بود

 

جنگاور اسلام، علي بود علي بود

آن زاهد فرزانه كه سالار شهيدان جهان بود

علي بود علي بود

 

آن شمس كه در پهنه گيتي همه جا نور فشان بود

علي بود علي بود

 

آن داور دادار كه در دادرسي ورد زبان بود

علي بود علي بود

 

آن عارف پيوسته كه در نور خدا غوطه زنان بود

علي بود علي بود

 

جنگاور اسلام، علي بود علي بود

آن پاك كه با اذن خدا عالم اسرار نهان بود

علي بود علي بود

 

آن عالم شايسته اسلام كه داعي و امان بود

علي بود علي بود

 

آن عابد عظما كه محق بود، سكوتش چو فغان بود

علي بود علي بود

 

آن پير كه در سجده و تكبير دمادم نگران بود

علي بود علي بود

 

جنگاور اسلام، علي بود علي بود

آن سرور سردار كه او رهبر و فردوس مكان بود

علي بود علي بود

 

آن راشد مأنوس كه از خوف خدا در هيجان بود

علي بود علي بود

 

آن حرمت اسلام كه او آيت ا… و زمان بود

علي بود علي بود

 

آن نور درخشان كه ز عرش آمد و هرجان جريان بود

علي بود علي بود

 

جنگاور اسلام، علي بود علي بود

 

u--uu--uu--uu--uu--

u--uu--u

 

 

 

«شقايق»

 

عجب از چرخ بازيگر كه اين بازي مكرّر شد

 

چرا تا شعله‌اي تابيد بر جان دل منّور شد

 

درخشيدي تو چون خورشيد ديدم برق چشمانت

 

از آن تابش مرا شوريدگي در عشق باور شد

 

كناري طرف آرامش شكوفا گشته‌اي اي گل

 

نميدانم چه پيش آمد چنين چشمان من تر شد

 

تو خود در بوستان ديدي كه گل شرمنده از رويت

 

فرو افتاد بر پايت خجل در لحظه پرپر شد

 

شقايق تا تو را ديدم پذيرفتم دل آرامي

 

قسم بر عشق جاويدم وجودم هم چو اخگر شد

 

تو چون با عشق راهي باز كردي در دلم سُوگل

 

مرا كُشتي كه بي‌چون خاطراتت ثبت دفتر شد

 

 

اگر در پيشگاهت عشق را خود پيش كش كردم

 

پذيرفتي كه در اين پاكبازي عشق اَظْهر شد

 

منم مرغي كه هر شب تا سحر مستانه مينالم

 

سحر هرگز نفهميدم كه كي لب زير ساغر شد

 

شنيدم نغمه‌هائي را كه جانم سوخت اي داور

 

بگو مجنون كه با اين گفتگوها عشق اطهر شد

 

 

---u---u---u---u

 

 

« چشم تَرْ »

 

براهش گر نشستم منتظر بودم ز در آيد

 

اگر آغوش بگشودم گمان كردم به بر آيد

 

و گر هر در زدم دنبال او در جستجو بودم

 

چه شب‌ها انتظارش را كشيدم بل سحر آيد

 

گهي در خاطراتم زنده مي‌كردم حضورش را

 

نميدانم چرا همچون شبح او در نظر آيد

 

دلا بيهوده عمرم را تلف كردم به ناكامي

 

چه مي‌شد گر كه ميديدم گهي او در حضر آيد

 

اگر نامهرباني ديده باشد مطمئن هستم

 

چو مي‌داند به او دلبسته‌ام آسيمه سر آيد

 

اگر در بوستان ديدم گلي همرنگ و بويش را

 

كنارش نغمه سر دادم مگر با چشم تر آيد

 

 

تو اي مجنون نگو از درد بي‌درمان حرمانم

 

بگو بايد چه مي‌كردم مگر شايد ز در آيد

 

 

---u---u---u---u

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران

 

 

« دولت بيدار »

 

سحرم دولت بيدار به بالين آمد

 

گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد

 

غم و اندوه سر آمد همه جا روشن شد

 

پي آن ظلمت شب طالع زرّين آمد

 

به چمن راز در آئيد كه بلبل گويد

 

گل لادن به هواي گل نسرين آمد

 

همه شب منتظرش بودم و اما اين بار

 

سر شوق آمد و گفتي كه به تمكين آمد

 

قدحي دست گرفتم بروم با ساقي

 

چون همان دلبر افسونگر ديرين آمد

 

در اقبال گشودم كه در آيد از آن

 

تا به بيني كه نگارم به چه آئين آمد

 

ساقيا تشنه لبم جام لبالب پُر كُن

 

كه عجب بود شهي از در مسكين آمد

 

اي كبوتر ز كجا آمده‌اي غمگيني

 

ننشين روي دگر بام كه شاهين آمد

 

تو اگر مژده دهي من به تو گويم مجنون

 

كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد

 

 

----uu--uu--uu

 

 

« گنجه اسرار »

 

گفته بودم غم من، هيچ گرفتار ندارد

 

بي‌گمان داغ دلم آن بت عيار ندارد

 

هرچه گفتم كه دمي عقده دل را بگشايد

 

گفت در سينه خود گنجه اسرار ندارد

 

هرچه گفتم تو بيا صحبت اغيار كنيم

 

گفت حاشا كه عبث ميل به ديدار ندارد

 

هرچه گفتم ك دگر بار بگو حرف دلت را

 

گفت هر بار دگر مطلب و گفتار ندارد

 

هرچه گفتم كه تو كي باز به بازار در آئي

 

گفت اين عشق دگر گرمي بازار ندارد

 

هرچه گفتم چه كنم با دل غمگين و نزارم

 

گفت هيهات كه افسرده پرستار ندارد

 

هرچه گفتم كه در اين عشق سر از پا نشناسم

 

گفت رفتار تو را عاقل و هشيار ندارد

 

هرچه گفتم كه تو يكبار بيا روي تو بينم

 

گفت عاشق ز گدائي ابداً عار ندارد

 

هرچه گفتم غم دل با تو بگويم چو بيائي

 

گفت او گوش به هر عاشق بيمار ندارد

 

هر چه گفتم كه ز لب‌هاي تو چون جام بنوشم

 

گفت ديگر هوسي بر در خمّار ندارد

 

هر چه گفتم چه كنم در شب تاريك و سكوتم

 

گفت ني عاشق معقول شبي تار ندارد

 

هر چه گفتم تو بيا طاقت دوريت ندارم

 

گفت افسوس كه او نيَّتِ پندار ندارد

 

هر چه گفتم تو چرا اين دل افسرده ربودي

 

گفت هيهات كه مجنون دل و دلدار ندارد

 

--uu--uu--uu--u-

 

 

« آواي عشق »

 

سري دارم كه سوداي تو دارد

 

دلي دارم كه آواي تو دارد

 

اگر گفتم كه دلدار تو هستم

 

دلم با جان تمنّاي تو دارد

 

دلي در بند گيسوي تو دارم

 

كه دل در سينه‌ام جاي تو دارد

 

ندارم تاب هجران تو ديگر

۲ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۱۲:۵۹:۱۱

شرارت دشمن

 

شرارت مي‌كند دشمن كه تا فرصت به‌دست آرد

 

ولو از هر طرف بي‌وقفه آتش بر تنش بارد

 

فرو ريزيد طرحي را كه دشمن عاملش باشد

 

كه او در آستين آماده طرحي هم دگر دارد

 

به دشمن فرصتي هرگز نبايد داد تا آيد

 

كه گر غفلت شود در دشمني بسيار آزارد

 

اگر دشمن بكارد بذر كين برخورد ميبايد

 

كه او در هر مقامي هم كه باشد دانه ميكارد

 

اگر دشمن كماكان در ميان با دوستان گردد

 

بديهي بايدش، تا دشمني را ساده انگارد

 

اگر آسان بگيرد دشمني طرفي نمي‌بندد

 

خدا را رحمتي فرما كه دشمن كمتر آزارد

 

چو مي‌خواهيد با عزّت فرو آريد دشمن را

 

توكّل با خدا بايد كه بر او تير حق بارد

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« دفتر عشق »

 

دفتر عشق گواه است كه دل چاره ندارد

 

طاقت هجر تو را اين دل آواره ندارد

 

بر در خانه محبوب زدم تا كه بگويم

 

اينهمه ميل تو در عشق كه انگاره ندارد

 

آن شب تار كه چون ماه نمايان شده بودي

 

با دل سوخته گفتم كه دگر تاره ندارد

 

آتش عشق، مرا سوخت سراپا همه دوران

 

طالب وصل نگويد عم همواره ندارد

 

با همه موج ز دريا ملوان هيچ نترسد

 

قايق موج‌شكن تكيه به ديوار ندارد

 

در غم و حسرت خود ديده به دل برد شكايت

 

سبب اين همه غم چيست چنين زاره ندارد

 

در ره عشقِ تو مجنون كه يكي گمشده داري

 

از دل خويش چه گوئي كه دگر فاره ندارد

 

 

--uu--uu--uu--uu-

 

 

 

 

«اخلاق عشق»

 

جانا نگاه و مهر تو ميثاق عشق بود

 

پيمان ما تَبلور اخلاق عشق بود

 

دل را به لطف و مهر تو پيوند داده‌ام

 

اين عشق پاك هديه رزّاق عشق بود

 

من با نگاه حرف دلم با تو گفته‌ام

 

دل با نگاه شاهد و نطّاق عشق بود

 

گفتم سرود عشق نوشتم براي دل

 

دل با كنار شائق و مشتاق عشق بود

 

ليكن چه سود با همه وابستگي به عشق

 

اين قطعه شعر قصه اوراق عشق بود

 

دل داده‌ام به شوق وصالت نگفته‌ام

 

بيگاه و گاه قهر تو شلّاق عشق بود

 

 

افتاده‌ام به دام هوي در سراي دل

 

مجنون به عشق شهره آفاق عشق بود

 

 

-u-u--uu-u-u--

 

 

 

 

« عشق نافرجام »

 

تو پر كن جام را ساقي كه دوبل تا سحر آيد

 

در اين انديشه‌ام شايد ز در همچون قمر آيد

 

نصيبم عشق نافرجام او گرديد در هجران

 

منم در انتظارش تا مگر آسيمه سر آيد

 

بهاران تا خزان هرسال بودم منتظر او را

 

خزان را تا بهاران صبر كردم از سفر آيد

 

اگر شب‌ها سحر كردم به اين باور كه ميگويم

 

نشينم تا شفق هرشب مگر يك شب ز در آيد

 

تو اي ساقي مرا زين عشق كردي بر حَذَر روزي

 

ولي گفتي گمان داري شبي او بي‌خبر آيد

 

چه شد آن شب؟ نديدم روزني از روشنائيها

 

در اين ظلمت كجا قادرشود بي‌درد سر ايد

 

 

تو را مجنون بسي گفتم كمي هم صبر ميبايد

 

پشيمان چون شود افسرده او با چشم تر آيد

 

 

---u---u---u---u

 

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران
۲ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۱۲:۳۸:۲۰

اي ساربان 

 

اي ساربان آهسته ران كارام جانم ميرود

 

با چشم تر آن دلبرم از ديدگانم ميرود

 

در خرمني از لاله‌ها در دشت آذين بسته‌ام

 

دلدار من با اشك و غم،  شيرين كلامم ميرود

 

فرياد من از شور دل تا عرش بالا ميرود

 

گريد دلم در هجر او جانا فغانم ميرود

 

دردي درون در سينه‌ام آتش به جانم ميزَنَد

 

زخمي به دل خونين جگر ابرو كمانم ميرود

 

دلدار من پروانه سان منزل به منزل ميرود

 

محمل مران اي ساربان با تو روانم ميرود

 

در بيقراري مانده‌ام، سوز دلم هر روز و شب

 

باور ندارم دلبرم از آشيانم ميرود

 

 

آهنگ سحرآميز شب از نيمه شب‌ها تا سحر

 

با چاوشان در كاروان گويد توانم ميرود

 

دلدار گل سيماي من او ميرود با كاروان

 

دل داده‌ام جان از بدن با دلستانم ميرود

 

مجنون برو با كاروان اينجا تو تنها مانده‌اي

 

گويم دگر اين قصّه را تا بر زبانم ميرود

 

-u---u---u---u--

 

 

 

 

« مدهوش عشق »

 

سال‌ها بگذشت و دائم اشك ريزانم چو شمع

 

با دلي آتش گرفته جان برافشانم چو شمع

 

سوختم يا درد عشقم باز ميسازم خموش

 

چون كه مي‌بينم دما دم رو به نقصانم چو شمع

 

ديدگانم خسته از راه است و بيدارم هنوز

 

ژاله ميبارد ز چشمان اشك بارانم چو شمع

 

من كه در خود سوختن پروانه‌ام مدهوش عشق

 

تا به كي بايد بسوزم يا بسوزانم چو شمع

 

بي‌جهت از من گريزاني در اين شبهاي سرد

 

گرم كن حالا سحرگاهان گريزانم چو شمع

 

تا ابد چون با غمي سنگين گرفتارم مدام

 

با تو هم هرگز نمي‌گويم كه گريانم چو شمع

 

حال مجنون چون مرا با اشك و غم ديدي پريش

 

لطف كن خاموش در اين ورطه خندانم چو شمع

 

 

-u---u---u---u-

 

 

 

 

 

 

« گلزار دل »

 

اگر چون گل به گلزاري بروئيم

 

سخن از گل به يكديگر بگوئيم

 

اگر يك يا كه صد گل را بچينيم

 

دمي با همدلي گل‌ها ببوئيم

 

و درها روي تنگي‌ها به بنديم

 

طبيعي راه دل‌ها را گشائيم

 

اگر جمعي زما رنجيده گشتند

 

نبايد ما ز آنان دست شوئيم

 

وگر افزون ز ما دوري گزيدند

 

چو دانايان دليلش نيز پوئيم

 

دلا ياران چرا با ما ستيزند

 

چرا هر يك جدا يك سمت و سوئيم

 

اگر ياران ما بيراهه رفتند

 

بگو مجنون كه را بايد بگوئيم

 

 

--u---u---u

 

 

 

 

 

 

 

« ناز عشق »

 

من كجا جويم كسي را تا كه گويم راز عشقم

 

در كجا پيدا كنم شوريده‌ اي دمساز عشقم

 

هر كه گويد پاكبازم من سراپا شور عشقم

 

در خراباتم بود بس دلنشيني آواي عشقم

 

من كه چون بلبل غزل‌خوانم كجا مهجور عشقم

 

باش تا امشب بگويم با تو هم از راز عشقم

 

هر سحرگاهي كه مينالم فغان دارم ز عشقم

 

آسمان بنگر به بين تا اوج در پرواز عشقم

 

در سمان گر ميپرم سرگشته در افلاك عشقم

 

بي‌گمان من هم صدا با عشقبازان باز عشقم

 

تا ابد در دام افسونت گرفتارم به عشقم

 

هر كجا ديدم تو را خود كرده‌ام ابراز عشقم

 

تا كه دل بستم گمان كردم كه بويم عطر عشقم

 

با تو اي دلبر همان گويم كه در آغاز عشقم

 

كشته بودي جان و تن را مي‌كشي امروز عشقم

 

كاش مجنون گفته بودي بي‌نياز از ناز عشقم

 

 

--u---u---u---u-

 

 

 

 

«فرياد درون»

 

من ز فرياد درون با تو دگر بار چه گويم

 

چه كنم، دست نوازش بكشي بر سَر و مويم

 

سال‌ها را سپري كردم و از عشق سرودم

 

كاش يك لحظه شَميمي بِوَزَد عطر تو بويم

 

من همان بلبل سرگشته‌ي ديوانه‌يِ عشقم

 

حاضرم جان بدهم تا كه مگر راه تو پويم

 

تا پريشان توام نيست مرا صبر و قراري

 

ناگزيرم كه بگويم ز تو من دست نشويم

 

كشته اي روح و روانم چه كنم خسته و زارم

 

با چنين درد و مصيبت نشود رو به تو رويم

 

از اَزَل هيچ نگفتم سُخُن از شهد لبانت

 

قهر كردي تو بيا باز صميمانه بسويم

 

با تو مجنون چه بگويم كه مرا چاره نمانده

 

باز خواهم كه بيائي بنشيني سَرِ كويم

 

--uu--uu--uu--u-

 

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران
۲ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۱۲:۳۳:۴۷

سالِكِ راه 

 

در سماوات وجودم به يقين چون مه كيوان توام

 

بنده‌ام در همه حالات چنين دست به دامان توام

 

در سفر هستم و خود سالك راهم ز ازل تا به ابد

 

چون پناهنده در گاه توام راهي سامان توام

 

معرفت مي‌طلبم راه‌گشا باش به انعام مرا

 

با تحسّر همه جا طالب آن پرتو رخشان توام

 

من فقيرم به گدائي در آن خانه زدم باز گشا

 

تا كه خدمت برسم خادم درگاه و پريشان توام

 

نفس را كشتم و مجذوب به سر منزل مقصود شدم

 

با قوانين و فرامين تو من حاصل ديوان توام

 

شكر گويم به تو از اينهمه لطفي كه به من داشته‌اي

 

راه عرفان بگرفتم كه چنين همره جانان توام

 

چون تو مجنون به خداوند توكل چو نمودي ز ازل

 

با پرستش و نيايش تو بگو چاكر و قربان توام

 

 

-uu--uu--uu--uu--u-

 

 

 

 

« اشك شادي »

 

هوائي در سرم گر بود آنرا در ز سر كردم

 

كسي در خانه با من بود او را نيز در كردم

 

نمودم خانه را تقديم صاحب خانه با رغبت

 

چنين شد تا ردا از عاقبت بر دوش و بر كردم

 

خدايا سال‌هائي را نمودم طي به دشواري

 

يقينم هست اين باور كه كاري پر ثمر كردم

 

اگر با اشك شادي عرضحالم باز مي‌گويم

 

دلم را داده‌ام با عشق شب‌هائي سحر كردم

 

الهي هرچه فرمودي اجابت كرده‌ام آن را

 

بسي سختي كشيدم تا كه از منكر حذر كردم

 

ندارم الفتي با قال دنيا حيف از دنيا

 

مراديدي كه چون مردانه در فطرت اثر كردم

 

اگر مجنون صفت هم آفريدي آفرين يا رب

 

از اين رو خويشتن را هم جدا از درد سر كردم

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« گلبرگ آلاله »

 

اگر ديدي كه من با خون دل تنها سفر كردم

 

تو ميداني جواني را چه بي‌حاصل هدر كردم

 

و گر در بوستاني هم ستايشگر شدم گل را

 

چو بلبل ناله سر دادم، فغان از سينه در كردم

 

ز هجرت هرچه ناليدم ز چشمان اشك باريدم

 

اگر بيمار گرديدم به تصويرت نظر كردم

 

كشيدم كوله‌بارم را به سختي با شكيبائي

 

نميدانم چرا از گفتگوئي هم حذر كردم

 

اگر در عشق مي‌بيني كه چون پروانه ميسوزم

 

كجا در سوختن ناليده‌ام فرياد سر كردم

 

تو زيبائي مزن لبخند بر گلبرگ آلاله

 

كه بر فرشي زمردگونه يادي از گهي كردم

 

ز خود سوزي نمي‌نالم، ز غم‌هايت نميگويم

 

چو در تب سوختم هر شب چه فكري در سحر كردم

 

دلم خون شد ز ابهامت نگفتي حر ف آخر را

 

نپرسيدي چرا اين جامه را در سوگ بر كردم

 

بگو مجنون به دلدارت دلت را باز گرداند

 

كه بر افسانه‌ام در عشق هم فكري دگر كردم

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« غم هجران »

 

غم هجران تو دارم، تو بگو چاره‌ي كارم

 

چه كنم تا كه به بينم خم ابروي نگارم

 

سر سوداي تو دارم كه اگر فاش نمايم

 

نفسي تازه كنم باز دم آسوده بر آرم

 

تو اگر قهر كني، راز دلم را به كه گويم

 

چه كنم ميل به آزار كسي نيز ندارم

 

تو كه آزاد، رهائي، من بيچاره اسيرم

 

تو بفرما چه كنم با دل افسرده و زارم

 

اگرم باز كنم سفره‌ي دل را نتواني

 

ز كرم گاه بيائي لحظاتي به كنارم

 

تو در اين عشق به من هيچ ترحم ننمودي

 

تو نديدي كه دگر نيست مرا صبر و قرارم

 

همه گويند كه مجنون به فغان آمده اما

 

به تو گفتم كه در اين حال بسي شگرگزارم

 

 

--u--uu--uu--uu

 

 

 

 

« هاله‌اي از عشق »

 

نمي‌بينم كسي را تا كند او رخنه در دينم

 

فرو ريزد ز بنيان طاق ايمان برج آئينم

 

به بين يك دم مرا در هاله‌اي از عشق و مستوري

 

عجب الماس گون‌ در آسمان هم‌سان پروينم

 

شبيخون گر زند بر جان و مالم دزد شب آني

 

سزاوار است گردد روبرو پا خشم ديرينم

 

دو نرگس هر دو شهلا ميدرخشيدند در مستي

 

نميگويم كه او را ديده‌ام در خواب دوشينم

 

نمي‌ترسم ز هر دامي كه بگذارند در راهم

 

مگر آن مرغ شبگردم ر بايد بازو شاهينم

 

گرفتارم به عشقي آتشين از درد مينالم

 

طبيبم كاش مي‌آمد همين امشب به بالينم

 

بگو مجنون به ساقي پر كند آن جام مينائي

 

دراين حالت مگر ساقي دهد از درد تسكينم

 

 

---u---u---u---u

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران

۲ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۱۲:۲۷:۴۰

مست عشق

 

گفتم كه مست عشق تو شيرين زبان شدم

 

افسوس ناگزير كنون از بيان شدم

 

ديروز آمدم سر كويت بلند قد

 

امروز از جفاي تو من چون كمان شدم

 

تصوير دوستي به جَبينَت نِشَسْتِه بود

 

هيهات با سراب هدر از ميان شدم

 

گفتم كه عاشقم به گمانم تو نيز هم

 

زخمي به دل ز سوزش آن نيمه جان شدم

 

شايد كه بي‌سبب در آن خانه را زدم

 

درگير قال گشته چه بي‌آشيان شدم

 

گفتي بيا كه عشق نثارت نموده‌ام

 

رنجيده خاطرم كه چنين در فغان شدم

 

مجنون به دام عشق گرفتار گشته‌ام

 

از ديرباز، گمشده‌اي در زمان شدم

 

 

-u-u--uu-u-u--

 

 

 

 

« مجذوب عشق »

 

تو را گفتم كه من عشقي متين دارم

 

كه گنجي پر ز گوهر در زمين دارم

 

مرا مجذوب عشقي پرثمر كردي

 

تو را گفتم كنارم نازنين دارم

 

اگر در بوستان هم نغمه‌خوان بودم

 

ز گلزاران نشان از ياسمين دارم

 

تو چون آئينه خوش يمني به اقبالم

 

كه منهم خويشتن را در رهن دارم

 

تو با لبخند شيرينت شكر ريزي

 

سراپا شهد عشقي انگين دارم

 

چو قَدرت ميشناسم گوهري هستم

 

كه در انگشترم گوهر نگين دارم

 

تو پاكي همچو مريم خويشتن‌داري

 

شگفتا من سرائي در حصين دارم

 

تو ماهي در سمان شب‌ها درخشاني

 

بتارك زيب شاهي را شهين دارم

 

تو گفتي در بهشتي جاودان هستي

 

تو را گفتم كه نوري در جبين دارم

 

گِران سنگي درخشان، هم‌چو الماسي

 

خدا را شكر چون دري رزين دارم

 

تو اي مجنون دعا كن تا ابد ما را

 

كه خوشبختم چنين دُرّي قرين دارم

 

 

---u---u---u

 

 

 

 

« شامگاه »

 

در اشتياق ديدن بيگاه و گاه تو بودم

 

درگير عشق  با دل خود در نگاه تو بودم

 

بودم به انتظار تو اميدوار دمادم

 

از ديرباز در غم هر شامگاه تو بودم

 

كشتم شبانه شمع شبستان عشق تو در دل

 

با اين وجود زنده به رخسار ماه تو بودم

 

غفلت ربود ياد تو را در بهار جواني

 

شايد كه خويش ملعبه‌اي از گناه تو بودم

 

در نيمه‌هاي آن شب تاريك حادثه ديدم

 

در تنگناي عشق چه سان روبراه تو بودم

 

هرچند با گمان تفاهم به عشق پيوستم

 

مجنون بگو كه در همه عمرم گواه تو بودم

 

 

--uu-u--uu-u-u--

 

 

 

 

« ناله جانسوز »

 

ساقي بريزد باده كه غمگين دي شدم

 

اين سان خراب و مست كه از جام مي شدم

 

روزي كه عشق خانه دل را خراب كرد

 

زان روز سحر ناله جانسوز ني شدم

 

گشتم اسير هاله چشمان مست او

 

امروز مست ساغر ميناي وي شدم

 

مستم ز جام مست به ميخانه مي‌روم

 

آنجا هميشه مرده شدم باز حي شدم

 

فردا اگر بلند شود بحث خفته‌ام

 

دانند همگان كه ز اين عشق پي شدم

 

جان داده‌ام به ماهرخي در سراي دل

 

با سوز دل به عشق مكدر ز وي شدم

 

مجنون دلم گرفته ز غمهاي دردناك

 

هرگز نگفته‌ام كه به اين ورطه كي شدم

 

 

-u-u--uu-u-u--

 

  اينجا كليك كنيد تاريخ ايران

  اينجا كليك كنيد شاعران و انديشمندان ايران

 

 

 

« بيقرار »

 

ز هنگامي كه رفتي از كنارم

 

شبي تاريك كردي روزگارم

 

چرا اي بي‌مروّت دل شكستي

 

مرا در بند كردي بيقرارم

 

تو رفتي سرونازم مهربانم

 

بيا اي نازنيم گلعذارم

 

بيا آغوش بگشايم برويت

 

كمر بر بسته‌ام تا جان سپارم

 

غمي جز دوريت هرگز ندارم

 

بيا جانا دقايق ميشمارم

 

چرا اي گل زبانم را تو بستي

 

تو را دلداده‌ام بس شرمسارم

 

تو را گفتم بيا با هم بمانيم

 

پيامم داده‌اي اميدوارم

 

مكن منعم اگر اين سان پريشم

 

گرفتارم ز چشمان اشك بارم

 

بگو مجنون قسم بر عشق ديرين

 

چگونه شكر اين نعمت گزارم

 

 

--u---u---u

 

 

« خواب دوشين »

 

دلم بي‌تاب عشقي بس عبث گرديده غمگينم

 

نمي‌بينم نشان از الفتي در عشق ديرينم

 

چه شب‌هائي سحر كردم مگر آيد به ديدارم

 

دلا اي كاش مي‌آمد مرا در خواب دوشينم

 

نديدم برق چشمانش كه از عشقي سخن گويد

 

نمي‌آيد به بالينم دهد از درد تسكينم

 

گناهم نيست مهرش را به دل دارم كه مينالم

 

بگو در احتضارم بل كه او آيد به بالينم

 

خوشم آن دم كه در پرواز عشقم اوج ميگيرم

 

ولي افسوس در پرواز هم كمتر ز شاهينم

 

چرا در انتظارش روز و شب بيهوده سر كردم

 

ندانستم كه او را نيز گاهي هم نمي‌بينم

 

اگر گفتم تو را مجنون كه از عشقم خبر داري

 

بدان در عشق ورزي من همان فرهاد شيرينم

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« محرم راز »

 

اي دوست بيا تا كه تو را باز به ببينيم

 

بل خويشتنم محرم اين راز به ببينم

 

در باغ دلم خانه نمودي به سلامت

 

گلزار وجودت همه پر ناز به ببينم

 

از درد فراقت نتوانم كه بمانم

 

كي اين دل خونين شده دمساز به ببينم

 

از معرفتت كم نتوان گفت به سالك

 

اي كاش كه خود با تو هم آواز به ببينم

 

هنگام عبادت به خيالت بنشينم

 

تا بل كه دمي خويش به پرواز به ببينم

 

مجنون تو بمان بر سر سجاده به تسبيح

 

تا راز چنين حال سرآغاز به بينيم

 

۲ اسفند ۱۳۸۸
ساعت
۱۲:۱۹:۱۹

 

  چشمان گريان

 

چو من دارم كدورت با دلي خونبار مي‌گويم

 

كه تا در بند عشقم خسته چون بيمار مي‌گويم

 

اگر گفتم گرفتارم به بين چشمان گريانم

 

كنون در هجر ميسوزم چنين غمبار مي‌گويم

 

وگر مسكن گزيدم در چمن‌زاري زمردگون

 

ز گل‌ها همچو بلبل يا تو در گلزار مي‌گويم

 

كناري ياسمن خوابيده در آرامشي امشب

 

عجب اشعار را با چشم تر هشيار مي‌گويم

 

تو را هرگز نمي‌بينم، نمي‌آئي بديدارم

 

و گر آئي در اين ويران سرا بسيار مي‌گويم

 

تو چون بردي دلم اي گل ندارم هيچ خسراني

 

غمي سنگين به دل دارم كه با دلدار مي‌گويم

 

نمي‌بينم تو را ديگر ز احوالت چه سان پرسم

 

تو هم مجنون نمي‌پرسي چرا تب‌دار مي‌گويم

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« عشق و حرمان »

 

نكردم بي‌وفائي پس چرا كردي به زندانم

 

كه در زندان گرفتارم به غم با درد حرمانم

 

تو را اي نور چشمانم گرامي داشتم چون جان

 

چرا رفتي كشيدم در فراقت درد هجرانت

 

اگر يك دم سپردم دل به موجي نرم در ساحل

 

ندانستم كه در دريا كمين در موج طوفانم

 

دلم خون شد ز ابهامت نگفتي حرف آخر را

 

به بالينم اگر آئي شناسي درد و درمانم

 

گنه ناكرده‌ام جانا دلم از سينه خارج كن

 

كه مي‌سوزد ز مهجوري به بين چشمان گريانم

 

اگر آزاد گشتم زين قفس روزي دعايم كن

 

فراموشم نخواهي كرد ميداني كه ميدانم

 

چون من با عشق و حرمان ساختم مجنون مده پندم

 

كه ميداني چه سان افتاده دردي سخت بر جانم

 

 

---u---u---u---u

 

 

 

 

« كنج تنهائي »

 

من چو بلبل از محبت با تو در گلزار گويم

 

بعد عمري باز هم از عشق با اضرار گويم

 

كي شنيدي گفته‌ام از درد بيدرمان عشقم

 

مطمئن ناجار دردم با تو در ديدار گويم

 

سال‌ها در كنج تنهائي نشستم بي تو با غم

 

تاابد از عشق ديرينم سخن بسيار گويم

 

با تو دلبندم چه گويم تاب مهجوري ندارم

 

از همين امروز منهم با تو در امرار گويم

 

من نكردم گفتگو جز با هَزاران در گلستان

 

پس چه ميگوئي كه من از عشق با اغيار گويم

 

هر چه من در شوق عشقم شور عشقي در تو شايد

 

رنگ زردم را ببين چون با تو از رخسار گويم

 

درد عشقم را اگر گفتم به مجنون

 

كي توانستم كَلامي من به بوتيمار گويم

 

 

--u---u---u---u-

 

 

 

 

« وعده ديدار »

 

من كه در وعده ديدار سر از پا نشناسم

 

بايدم گفت چنين مست مسيحا نشناسم

 

عاشقان پند دهندم كه روم خانه جانان

 

ليك ترسم كه دگر قدر ثريا نشناسم

 

ماهرويان همه جمعند در اين محفل خوبان

 

يوسفم پاك نهادم كه زليخا نشناسم

 

فارغم از همه عالم كه در اين جمع پريشان

 

شك مداريد عجب نيست پريسا نشناسم

 

گر خرابات روم با قدحي از مي گلگون

 

من در آن ميكده پنهان و هويدا نشناسم

 

كس توانا نتوان ديد در اين وِلوِله، ‌اي دل

 

ناتوانم كه به جز دوست توانا نشناسم

 

پرده‌دارا پس اين پرده چه نقشي است برايم

 

گفته بودم به تو مجنون كه معما نشناسم

 

 

--uu--uu--uu--u-

 

 

 

 

« نور خدا »

 

هر طرف مينگرم نور خدا مي‌بينم

 

فاش گويم كه در آن حال چه‌ها مي‌بينم

 

راه را سالك شوريده رود تا مقصد

 

اين همان است كه بي چون و چرا مي‌بينم

 

جام ميناي طرب دست گرفتم پر مي

 

نوش بادا كه قَدَر قَدْرِ كفاء مي‌بينم

 

اي كه با همت خود در طربي شاكر باش

 

رستگاري همه در وجد و ثنا مي‌بينم

 

نور حق را ز وجودم به تراوش بينم

 

اين چنين خير ز اسرار دعا مي‌بينم

 

تا در اين بحر خروشان به تلاطم باشم

 

خويشتن را، ز شما نيز جدا مي‌بينم

 

نيست پنهان كه دگر خرقه تهي خواهم كرد

 

مرگ را بدرقه مجنون چه روا مي‌‌بينم

 

 

----uu--uu--u-